تبليغاتX
راز
هاوری :

تیر، تیر، بنوو.

چوون دلنیا به؛ بو هه لکیشانی هه وای تازه

به هاریش دادی


+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 9:31 قبل از ظهر  توسط فرزانه | 

امروز، نوشتن از کوردها و کردستان، تعبیر یک حادثه تاریخی نیست، بلکه نوشتن خود تاریخ است. تاریخی که گرچه دائما بر نوک پرگار می چرخد و ما را به تکرار خود و به خواندن وا می دارد. اما برگ امروز آن پر رنگتر و سرخ تر از آن است که بشود آن را ندیده گذاشت. آنچه این روزها در کردستان می گذرد، بسان همه آنچه در این سال ها گذشته، مشتی ست نمونه خروار؛ خروار ایران و ایرانیانی که گویی پس از سالها خواب و غفلت به خود آمده اند و بیدار شده اند. کردستان امروز مانورگاه اعدام و خشونت و استبداد است. این مانور تمرینی است برای سرکوب در سراسر ایران. بر دار آویختن احسان تمرین بر دار آویختن دیگرانی در تهران، اهواز، آذربایجان، سیستان و بلوچستان و .... است. آنهایی که احسان را اعدام کردند و شکنجه کردن ابراهیم لطف اللهی را تا سر حد مرگ ، آنهایی که زینب جلالیان را از 10 سالگی سیاسی کردند و امروز حکم اعدامش را صادر، هم آنانی که هانا و روناک را حبس و تبعید کردند، هم آنان که حکم به دستگیری امام جمعه اهل سنت زاهدان می دهند،  آنهایی هستند که به کار نوشتن کیفرخواست تاج زاده و نبوی و زیدآبادی و سحرخیز و... مشغولند. کردستان چندین ساله آینه ایران امروز است و اگر امروز استبداد را در کردستان نبینیم، فردایی پیش رو نخواهد بود که به حسرت کارهای ناکرده بنشینیم. 

قصد شکوه و گلایه نیست اما آنچه‌ جای بحث و تامل است سکوت همه‌ جریان های اصلاح طلب و لیدرهای آنان در مقابل موج شدید خشونت ها در کردستان و دیگر مناطق آسیب پذیر کشور میباشد. پرداختن به‌ این موضوع در این مقطع تاریخی اهمیت بسیاری دارد چراکه باید رهبران اصلاح طلب در ایران آگاه باشند که‌ مردم در بسیاری موارد علامت استفهامی در رابطه‌ با برخورد و مواضع آنان با دیگر جریانات و مبارزات راه ازادی و دموکراسی ایران قرار خواهد داد و چنانکه‌ جوابی صریح و روشن و مثبت را دریافت ندارند یقینا در کارا بودن و جدی بودن رهبران اصلاح طلب در مبارزه‌ برای آزادی شک خوهند کرد و این شک و تردید نیز سر آغاز تشدد و تفرقه‌ای‌ خواهد بود که‌ میتواند خسارت جبران ناپذیری به‌ جنبش نوپای اصلاح طلبی وارد آورد. و بهتر این است که پرسشی داشته باشند از خود که آیا کردستان خاک ایران نیست؟ آیا بلوچستان و سیستان حق رشد ندارند؟ آیا خوزستانی که ثروت ایران از کاسه اش می تراود، حق چرا پرسیدن ندارد؟

 دانشجویانی که سینه را سپر دگر اندیشی می کنند آیا اندک عرق ملی به هموطنان جوانی که در معرض اعدام قرار دارند، ندارند؟

پس یادمان باشد آنان که خواستاران "سرآمدن زمستان" را بر دار کردند در خیال شان هم نمی گنجید روزی ملتی "شکفتن بهاران" را بخواند و آگاه باشیم که فاصله احسان تا زندانیان 209 و 350، هر روز کمتر می شود. ساکت نمانیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آذر1388ساعت 11:16 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 
  من رێبواری ئه و رێگایه م که پێشه وایی ژیرو زانا بنیاتی نا/ من رێبواری ئه و رێگایه م که قاسملوو کوتری ئاشتی و دیموکراسی سه رداری بوو/ من رێبواری ئه و رێگایه م شه ره فکه ندی سه رکرده یی ئازاو نه ترس و هوشیاری بوو/ من رێبواری ئه و رێگایه م که شه هیدانی کوردستان رێبواری بوون/ سه ریان دانا بۆ ئازادی بیرو بروا/ به خشیان گیان له رێگایی سه ربه ستی و ژیان بۆ کوردستان
+ نوشته شده در  شنبه 7 آذر1388ساعت 10:51 قبل از ظهر  توسط فرزانه | 
قصه، این بار هم هیچ نکته ی تازه ای ندارد. حتی نه مثل افسانه های مستعمل قدیمی، که گاهی دوباره و چندباره هم خواهان شنیدنش هستی. قصه، داستان تکراری لجن مال کردن مفاهیمی است که به نحوی ماهیت وجودی لغزان و منافع نا محدود عده ای را تهدید می کند. داستان فمینیسم در سرزمین من، همیشه راوی حکایت زنانی است مردنما، بی بهره از احساس و سرشت زنانگی، با انحرافات جنسی، عمله ی دست دولت های بیگانه و مروج ارزش های غیراخلاقی و غربی که امروز تحت لوای " جنبش زنان" گرد آمده اند و تهدیدی محسوب می شوند علیه بنیان های استوار خانواده و ارزش های ملی و مذهبی. به خاطر ندارم مسئولان امور، در راستای ارائه ی این تصاویر از برابرخواهی جنسیتی، از کوششی فروگزار کرده باشند. این روند تخریبی از سریال های شبانه و هفتگی آغاز شد و دامنه اش تا مسابقه ها و برنامه های ورزشی و برنامه های تحلیلی و انتقادی بی شمار با مهمان های دستچین فرمایشی هم کشید. برنامه ی چهارشنبه شب کانال دوم سیمای جمهوری اسلامی، هم نمود تلاش های تکراری و پیگیر عده ای است که رانت بی نهایت برنامه سازی در صدا و سیمای دولتی دارند.

                                                                  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 2 آذر1388ساعت 12:51 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

خط فقر دقیقا همین جاست . فاصله ای هم با ما ندارد . درست زیر پای ما است . خط فقر ، خطی فرضی است مابین بتن یک پل . زیر آن خوابیدن و از آن عبور کردن به فاصله یک مصوبه است . به فاصله یک امضای ناقابل . جمعی ناگهان با لای آن میروند و جمعی زیر آن . عدم ثبات اقتصادی و نداشتن امنیت شغلی و مالی و اجتماعی ، ما را به زیر و بالای این خط منحوس سوق میدهد . دنبال نرخ واقعی تورم و بیکاری نگردید دولت مردان . خط فقر همین جاست . درست در یکقدمی ما . و ما عابران گذری ، گذر میکنیم و آمار را نگاه میکنیم .. آمارها در خدمت دولتمردان است. همانگونه که تاریخ به نوک خامه آنان نوشته میشود . اما واقعیت ، در زیر همین پل شکل میگیرد . خط فقر همین جاست. اینجا ایران است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 آذر1388ساعت 8:26 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 
اين داستان كوتاه در وزارت ارشاد اجازه چاپ نگرفت تا اينكه نويسنده ملزم شد هركجا واژه ي سبز به كار رفته به رنگ ديگري تغيير دهد
 
از زرده ميدان تا زردوار
شاگرد راننده اتوبوس مرتب داد ميزد : زردوار ، زردوار ... بدو حركت كرديم ... زردوار جا نموني
زردعلي نفس زنان خودش را به اتوبوس رساند ، نوجواني زرده رو كه هنوز پشت لبش زرد نشده بود ، يك كيسه گوجه زرد را به زور با خود حمل ميكرد ، بعد از اينكه كيسه ي گوجه زرد را در صندوق بغل اتوبوس گذاشت نفسي كشيد و سوار شد
حق داشت نفس نفس بزند ، طفلكي از زرده ميدان تا ترمينال با آن بار سنگين گوجه زرد پياده آمده بود
زردعلي چند ماهي ميشد كه از زردوار آمده بود تهران براي كار ، او در يك مغازه ي زردي فروشي شاگرد شده بود ، تمام روز با ميوه جات و زرديجات سر و كار داشت و گاهي به سفارش مشتري زردي هم پاك ميكرد ، آخر وقتها هم فلفل زردهاي درشت را به سفارش كبابي محل جدا ميكرد
حالا در موسم زرد بهار با اشتياق فراوان قصد برگشت به روستاي سرزردشان را داشت
دلش براي خوردن زردي پلو  كنار خانواده پر ميزد ، فكر ميكرد امسال حتما خواهرش دوباره براي باز شدن بختش تمام وقت زرده گره زده است ، در اين بهار كاملا زرد با آن زرده زاران بكر و دست نخورده ، دويدن روي تپه هاي سرزرد ، غلطيدن روي زرده ها ديوانه اش كرده بود
هنوز شاگرد راننده فرياد ميكرد : زردوار بدو كه حركت كرديم زردوار بدو
راننده اتوبوس داشت براي همكارش تعريف ميكرد كه چطور مامور راهنمايي رانندگي بر سر عبور از چراغ زرد كه زرد نبود بلكه زرد بود او را متوقف و طلب رشوه كرده بود
زردعلي بيقرار حركت كردن اتوبوس بود ، از سر بي حوصلگي تزئينات جلوي اتوبوس را از نظر ميگذرانيد ، خرمهره هاي آويزان از آينه - دسته گلها و زرده هاي روي داشبورد  پرچم زرد و سفيد و قرمز ايران - شعري كه قاب شده به ستون وسط چسبيده بود (من چه زردم امروز) و
كنار زردعلي سيدي با شال و كلاه زرد نشسته بود ، بيتابي او را كه ديد با لهجه ي زردواري گفت : چيه فرزندم؟ دلت شاد و سرت زرد باد ، چرا اينقدر نگراني؟ زردعلي با ناراحتي جواب داد : اينجوري كه معلومه نصف شب ميرسيم زردوار ، سيد كلاه زردش را روي سر جابجا كرد و ادامه داد : بالاخره ميرسيم حالا يك كم دير بشه چه اشكالي داره ؟ بعد يك مشت چاغاله ي زرد ريخت تو مشت زردعلي و گفت : برگ زرديست تحفه ي درويش
تقريبا همه به تاخير در حركت اتوبوس اعتراض داشتند جز دختري كه در صندلي سمت چپ زردعلي نشسته بود ، با چشماني زرد كه سرگرم خواندن روزنامه ي كلمه زرد بود
در همين بين بود كه ناگهان يكي از نيروهاي ضد شورش جلو اتوبوس زرد شد و با تحكم گفت : اين اتوبوس توقيفه ، راننده با دستپاچگي پاسخ داد : چرا ؟ ما كه خلافي ... ، ولي قبل از آنكه جمله ي راننده تمام شود با باتوم محكم كوبيد روي شيشه و نعره زد: مرتيكه حالا ديگه اتوبوس زرد تو جاده راه ميندازي؟
مسافرها از ترس يكي يكي پياده ميشدند ،راننده قصد اعتراض بيشتر به مامور را داشت كه پيرمردي او را نصيحت كرد : زبان سرخ سر زرد ميدهد بر باد ... زردعلي هاج و واج مانده بود
دختر چشم زرد آرام زمزمه ميكرد : دستهايم را در باغچه ميكارم ... زرد خواهد شد ...ميدانم  ... ميدانم

                                  نوشته ای از سهراب آقا سلطان


+ نوشته شده در  شنبه 30 آبان1388ساعت 9:1 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

آرش متولد هلند است و دانش آموز سال چهارم دبیرستان است وی این شعر را به زبان هلندی چند روز قبل از اعدام احسان فتاحیان سروده بود حال ترجمه این شعر که توسط مادرش انجام گرفته است تقدیم به احسان فتاحیان که او نیز به خاطر صلح و آزادی جان باخت.

در حالی که انسانها در اندیشه اند

 فکر می کنند و در اندیشه اند

چه چیزی در انتظارشان نشسته؟

حیوانات می میرند

در حالیکه ما دنیا را فاسد و آلوده می کنیم

نگاهی بینداز به اطرافت

در جستجوی کسی، کسی که ناپدید می شود

در سکوت انتظار می کشد

لذت ببر از آخرین اندیشه و افکارت

دنیا نابود می شود در نتیجه اعمال انسانها

آرام بگیر در صلح

اینست آخرین آرزوی من

Zelfs Rozen Verwelken

Rozen verwelken

Terwijl de mensen denken

Denken dat ze dachten

Wat hun stond te wachten

Dieren sterven

Terwijl wij de wereld bederven

Kijk om je heen

Zoekend naar datgene

Datgene dat verdween

In stilte te wachten

Genietend van je laatste gedachten

De wereld vergaat door de daden van mensen

Rust in vrede dat is mijn laatste wens

Naam: Arash Eskandari

Datum: 9/11/2009

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 
قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می‌نویسد: تو!
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

                                                                                           شیرکو بیکس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

زندگی را مرتب کردن، قفسه ها را با اشتياق و کوشش آراستن
اينست آنچه می خواهم انجام دهم، همانگونه که هميشه می خواستم، با آن نتيجه ی هميشگی


لبخند می زنم، لبخندها حداقل هميشه مفهومی دارن.

دوباره برگشتم به خودم.خود خودم. دلم برای خودم خیلی‌ تنگ شده بود.

دوباره یک بغض یک شادی به سبب که خدا میدونه از کجا میاد، شاید از امید میاد، از دلبستگی میاد از عشق میاد، از خدا میاد، یا از نور؟

تا این امید هست خوش باش ، به نور نگاه کن نه به ابر سیاه، به آب روان نگاه کن نه به مرداب ساکت، به همون بهانه‌های کوچیک نگاه کن نه به سردی


و عشق خود زندگیست
وقتی‌ عشق داری همه چیز داری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

تقصیر باد بود بی موقع او وزید شاید اگر بجای تیر روزتولدم در ماه مهر بود یالااقل بجای جمعه در روز شنبه ای حتی سه شنبه ای

شاید اگر که مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود خوشبخت میشدم

شاید اگر که شانس آن قهر کرده ز من گیج بی حواس یکبار هم پلاک خانه ما را به یاد داشت خوشبخت می شدم

تقصیر ما که نیست از دست روزگار که طالع مارا چنین نوشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط فرزانه |