تبليغاتX
راز
قطره قطره
باران می‌نویسد: گل
نم به نم
دو دیده من می‌نویسد: تو!
چه سال پر باران غریبی
چه اندوه دست و دل بازی
که این گونه
سنگ به سنگ
سرم را می‌شکند، شکوفه می‌کند
و برگ به برگ
سرانگشتان مرده‌ام را می‌تاسد، سیاه می‌کند.
و خود همچون گیاهکی بی پناه
به باد سپرده می‌شوم
تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم، زاده شوم

                                                                                           شیرکو بیکس

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

زندگی را مرتب کردن، قفسه ها را با اشتياق و کوشش آراستن
اينست آنچه می خواهم انجام دهم، همانگونه که هميشه می خواستم، با آن نتيجه ی هميشگی


لبخند می زنم، لبخندها حداقل هميشه مفهومی دارن.

دوباره برگشتم به خودم.خود خودم. دلم برای خودم خیلی‌ تنگ شده بود.

دوباره یک بغض یک شادی به سبب که خدا میدونه از کجا میاد، شاید از امید میاد، از دلبستگی میاد از عشق میاد، از خدا میاد، یا از نور؟

تا این امید هست خوش باش ، به نور نگاه کن نه به ابر سیاه، به آب روان نگاه کن نه به مرداب ساکت، به همون بهانه‌های کوچیک نگاه کن نه به سردی


و عشق خود زندگیست
وقتی‌ عشق داری همه چیز داری

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

تقصیر باد بود بی موقع او وزید شاید اگر بجای تیر روزتولدم در ماه مهر بود یالااقل بجای جمعه در روز شنبه ای حتی سه شنبه ای

شاید اگر که مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود خوشبخت میشدم

شاید اگر که شانس آن قهر کرده ز من گیج بی حواس یکبار هم پلاک خانه ما را به یاد داشت خوشبخت می شدم

تقصیر ما که نیست از دست روزگار که طالع مارا چنین نوشت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 0:19 قبل از ظهر  توسط فرزانه | 


ارغوان
شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی است هوا؟
یا گرفته است هنوز؟

من درین گوشه که از دنیا بیرون است،
آسمانی به سرم نیست،
از بهاران خبرم نیست،
آنچه می بینم دیوار است
آه، این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می‌ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی است
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی است

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در  جمعه 23 مرداد1388ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط فرزانه | 

ایستاده ام
در ابتدای خیابان رسوایی
که خراشیده بر خراش شهر
هراس سکوت را حراست می کند.
تو هم ساکتی،
وای، این سکوت که می کنی
هیچ صدایی نمی آید
گلهای داوودی هم ساکتند،
نه خش خشی، نه صفیری، نه هوی باد و نه عوعو یی حتی!
دریغا!
که اینجا تنها سگانند که سگی نمی کنند...

هنوز ایستاده ام
کنار جویی که چرک را
به سرازیری
سرازیر،
می بَرد.
و نگاهی که می بَری
وای، این نگاهی که می بَری...
چاره ای نیست انگار
صامت تر از این
نمی توان صدایت کرد!
و من
تا خم شوم نامت را مخفیانه روی ماسه ها نقاشی کنم،
رفته ای...

                                                                                "مسخ"

+ نوشته شده در  جمعه 12 تیر1388ساعت 7:48 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 
در کمین اندوه هستم/ در این خانه مجال سخن نیست/ زبان بستم/ این تازه نیست/ قدیمی است/ شهر من منزلگاه اشباح است/ جای زندگی نیست/ زمان تنفس به پایان رسیده/ مرگ در یک قدمی است/ در آن گوشه، خاکستری خاموش است / کنون دودی برپاست/ اینجا ایران نیست/حجم زمان سنگین است/ زندانی درب تابوت بر خویش می بندد/ هوا بوی تعفن می دهد/ کبوتر مرده ای در راه است/ لحضه ها، زندگی، تیرگی، یک وداع/حادثه، عاشقی، دلتنگی، بیصدا / باور نمیکنم خاموشی شعله امید را/ خوابگاه ما هنوز گرم است.
+ نوشته شده در  جمعه 29 خرداد1388ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط فرزانه | 
 

وقتي پايت خواب مي رود نمي تواني درست راه بروي. لنگ مي زني!

وقتي قلبت خواب مي رود نمي تواني درست فكر كني. عاشق مي شوي! 

وقتي كسي را دوست داري نمي تواني حرف بزني. شاعر مي شوي!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 4:29 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 


آري خنده هاي ما را كلاغها محاصره كرده اند

لعنت كبوتران بر ما باد  كه قار قار كلاغها را باوركرده ايم !!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

ما همیشه در حال فراموش کردنیم و هیچ مهم نیست. تنها شده ایم و تنهایی سخت نیست. گرسنه ایم و آه در بساط نیست و هیچ مهم نیست. هيچكس فكر نكرد كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست و همه مردم شهر بانگ برداشته اند كه چرا سيمان نيست و كسي فكر نكرد كه چرا عشق نيست و زماني شده است  كه به غير از انسان هيچ چيز ارزان نيست و هیچ مهم نیست. خیلی دلم گرفته است ولی مهم نیست چون دل مهم نیست.

                      

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 8:47 بعد از ظهر  توسط فرزانه | 

سقوط حکومت طالبان درافغانستان و پس ازآن تلاش گسترده مجامع بین المللی برای ایجاد دولت انتخابی و تامین ثبات و امنیت در این کشور، امیدواری‌های فراوانی را درعرصه های متفاوت زندگی بوجود آورد. ترویج ارزش‌های دموکراسی، بهبود در شرایط زندگی زنان و کاهش خشونت علیه زنان از جمله امیدواریهایی بود که زمزمه می شد. اما با گذشت هفت سال ازسقوط طالبان و ایجاد دولت انتخابی، تغیر و تحول بنیادی در وضعیت زندگی مردم و مشخصآ تغیرات بنیادی در شرایط اسفبار زندگی زنان بوجود نیامد. جنایت جدیدی که در قالب قانون به امضای حامد کرزای رسید و حقوق زنان شیعه را محدودتر کرد نشان دهنده زنده بودن توحش و بربریت در افغانستان است. اکنون تجاوز جنسی بر زنان قانونی می‌شود و مرد می‌تواند هر لحظه که دلش بخواهد بر کشتزارش بتازد و هر چهار شب بدون هیچ مانعی و حتی با استناد به قانون امضاءشده توسط رییس جمهور کرزی ...در برابر اینگونه وحشت قانونی چه میشود گفت؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 6:21 بعد از ظهر  توسط فرزانه |